حالا که رفته‌ای
پرنده‌ای آمده است
در حوالی همین باغ روبه‌رو
هیچ نمی‌خواهد
فقط می‌گوید:

کو کو؟



حالا که رفته‌ای
گلدان کنار پنجره خالی است
بر می‌گردم
از پیراهنت گُلی می‌چینم
این گونه بهتر است
خاطره‌ها پیر نمی‌شوند

حالا که رفته‌ای
نه باد می‌آید و
نه برگی دست تکان می‌دهد
انگار
زمان متوقف شده است برای من
که بی کلید
پشت همه درها مانده‌ام

ولی نفهمیدی